مسافر قصه من
تمام لحظهها را
در لا به لای
خاطرههای دیروز
میشود تصور کرد
هنوز ستاره میدرخشد
و صدای زخمه ساز شنیده میشود
چون
آوای موسیقی شبگرد
تنها
عاشقانهترین نغمه را سر میدهد
تا کسی نداند
غریبانه
رهسپار جادههای زندگی هستیم
شب شد
تو نیامدی
خواب آمد
مرا برد
از دل تا قلم
فریاد خاموش من است.
من از دل مینویسم
تا سیاه مشقی باشد
برای دلهایی که پر از چینیهای ترک خوردهاند و
به یک تلنگر میشکنند.
ای آوای آبی احساس
صخره هم تحمل این همه سکوت را ندارد.
کاش میشد
بیکسیها را غرق کرد.
کاش میشد
تنها نبود و
لحظهها را
باشمردن نفسهای خستهی خود نگذراند.