تبليغاتX
بانوی کوچک - Minor Lady
انتقاد میکنم تا یاد بگیرم که بدون غرض ورزی یک منتقد خوب باشم

"میگم بگو" پسر میگفت هنگامیکه در چشمان معصوم دخترک زل زده بود. دخترک دعادعا میکرد، اتوبوس زودتر برسد. بر روی نیمکت ایستگاه هیچکس نبود. در ذهن پسر غوغایی برپا بود، از آنچه پدر بر سر مادر آورده بود، سکوت مادر، پدر را برمیافروخت، مادر در زیر مشت و لگد، به جای سکوت، ناله پاسخ می‌داد و پدر اینچنین آرام می‌گرفت. کتک،کتک،کتک آنچه بود که در پس زمینه‌های ذهنی پسر نقش بسته بود و سخن نگفتن جزایی نداشت جزء این. آنچه از مردانگی نسل به نسل به ارث رسیده بود به او، و او باید به بهترین نحو ممکن آن‌ را پاس می‌داشت.

دخترک سنی نداشت، هرگز عروسک‌ها اینچنین به او زل نزده بودند، اما آن نگاه ناآشنا نبود، بارها بابا درجمع، مامانشو با اینگونه نگاه‌ها تهدید کرده بود، نگاهی با معنای "بریم خونه پدرتو درمیارم".خونه هیچگاه مکان امنی برای آنان نبود، خونه جایی بود که دیگه هیچکس نمیتونست بیاد و مامانو از دست بابا نجات بده. جیغ و جیغ، گیس و گیس، زدن و زدن، کبود و کبود. مامان همیشه آرایشی با رنگ قهوه‌ای و متورم داشت، آنچه او را هرچند زیبا نمی‌ساخت، اما آیینه تمام نمای  مظلومیتش بود.

اتوبوس آمد. پسر دیگر آنجا نبود. دختر نیز نای‌رفتن نداشت. اتوبوس رفت. دختر ماند، تنهای تنها با گذشته‌اش و اندکی آینده‌اش.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 14:21  توسط رویا Roya  | 

یک بعدی زندگی را سپری می‌کنیم، یا آنچنان درگیر مسائل احساسی هستیم که به عقلانیت اجازه حضور نمی‌دهیم، یا آنچنان منطق را بر شیوه زیستن خویش چیره نموده‌ایم که ابراز احساسات ناممکن گردیده است. انسان‌های تک بعدی همیشه در گیتی محکوم به شکست بوده‌اند. باید تغییر را از یک هنگام شروع نمود. تمام آنچه امواج اتفاقات است، نباید کشتی زیست ما را با خود به هرجایی که می‌خواهد ببرد، ما می‌توانیم سکان را دراختیار گرفته و هر موجی را وادار کنیم در برابرمان سرخم نماید.ما میخواهیم به ساحل آرامش برسیم و نفسی از انتهای آسایش بکشیم.ما زندگی را فراموش کرده‌ایم!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 14:6  توسط رویا Roya  |