1- بطور کل خداوند یک موجود ذهنیست، نه حقیقی. بنابراین وجود خارجی او معنایی ندارد تا بتوان پرسشی را مطرح نمود. هر انسانس خدایی برای خود خلق میکند، به اندازه گستره فکری خود.
2- آفریننده این هستی، که ما نام اور را خداوند گذاشتهایم، آنچنان بیکار نیست که خود را سرگرم موجودات بسیار ریز مکانی بنام زمین بنماید.
3- اگر خالق انسانها، خداوند عالم باشد، بنابراین با توجه به فراگیر بودن دانش و علم او، سازوکار هدایت را درون انسان گذاشته است، و نیازی به انسانهای دیگر جهت نشان دادن راه وجود ندارد.
4- خداوند، پیامبران را فرستاد یا برگزید؟ یعنی از ابتدا آنها پیامبر بودند یا به واسطه اعمال نیک و خوب خود، پیامبر شدند. ملاک خداوند برای گزینش چه بوده است؟
5- پیامبران، انسانهایی بودهاند، که بیش از انسانهای دیگر به ماورا اعتقاد داشتهاند و همیشه انسانهایی رویایی و سرخورده از زندگی حقیقی را بر دور خود جمع نموده و بصورت ماورایی زندگانی را متجسم کردهاند، و همیشه با دارندگان ثروت و قدرت (دو مشخصه اصلی زندگی حقیقی) سر ناسازگاری داشتهاند.
6- از دیدگاه حیوانی به زندگی نگریستن، همیشه در کل تاریخ، مردان را به عنوان فاعل بر زنان مفعول، سلطه میبخشد و زنان جزء در سایهسار مردان امکان بقاء نداشتهاند، و حتی انگشت شمار زنان تاثیرگذار در تاریخ، به واسطه مردی به اهداف خویش رسیدهاند.
7- تمام این موارد بدین دلیل بوجود آمد که بدون مشغله ذهنی، زندگی را سپری نکنیم و روی خوش آرامش را نبینیم.
یکی از نقاط ضعف بارز زنان امروز جامعه ما،( و بطور کل تمام فعالان آزادی خواه)، عدم توانائی مالی لازم جهت اجرای فعالیتهای برنامهریزی شده میباشد. چه بسیار ایدهها و تفکرات اجرائی که بخاطر بار مالی مسکوت مانده است. چه بسیار زنانی که مجبورند زندگی کنند، فقط بخاطر عدم تمکن مالی. ازدواج با پیرمردان، فروش دختران توسط خانوادهها(درجنوب کشور یک عمل شایع است) به مردان متمول، تن فروشی و ... همه ناشی از بنیان اقتصادی ضعیف زنان این اجتماع میباشد، زنانی که به اجبار بایستی تابع مرد خویش باشند تا بتوانند زیست نمایند. راه حل چیست؟
انسان آگاه، همیشه در حال تغییر است و نوع منصف آن، گاهی به گذشته خود نیم نگاهی میاندازد و چه بسیار مسائلی را که روزگاری بر آنان اعتقاد راسخ داشته، نقش بر آب میبیند. اما امروز نیز حاضر نیست، این اصل تکامل ذهنی و گسترش دیدگاه را قبول نماید و آنچنان استوار بر داشتههای ذهنی خویش اصرار میورزد که بخش جداناپذیری از وجود ذهنی او گشتهاند. بیایید به باورهایمان هیچ تعصب اعتقادی نداشته باشیم، که اگر درجغرافیای دیگری زاده شده بودیم، یکصد و هشتاد درجه متفاوت از این چه هستیم، مینمودیم. لحظهای با خود بیاندیشید، مرام و مسلک شما، چگونه بود، اگر در آفریقا، آمریکا یا در قطب زندگی میکردید، بازهم مسلمان بودید و روزه میگرفتید و ختم قرآن بجا میآوردید. این تحمیل اجتماعی بر ذهن افراد، کدامین زمان و به چه سبک زیستنی، خاتمه خواهد یافت؟