راوی مهربان نیز نظرخواهی خویش را بست تا دشنام گویان به هدف خویش برسند و هلهله کنان از پیروزی خود، به دنبال شکار بعدی باشند. اما چند نکته که در گذشته نیز به آن اشاره کردهام (بیائید از دیدگاههای متفاوت قضیه را نگاه کنیم):
1- تصور کنیم اینچنین اشخاصی دارای بیماری روحی باشند (بقول معروف مشکل داشته باشند)، دراین حالت اگر نظرخواهی هر کدام از ما جولانگاه این دوستان باشد، چه باک، که در این دنیای مجازی عقده خویش میگشایند و در دنیای واقعی خطر کمتری برای دیگران دارند.
2- اشخاص بیکار، پس از مشکل شدن مزاحمتهای تلفنی، این راه تفننی را برگزیدهاند. قبل از اینکه در تهران امکان نمایش شماره تلفن تماس گیرنده میسر باشد، مزاحمهای تلفنی بیداد مینمود، اشخاصی که دارای مشکلات ارتباطی حقیقی با دیگران هستند و همیشه علاقمند به ناشناس باقی ماندن هستند. در این حالت نیز سرگرم نمودن یک انسان بیکار، هم اجر دنیوی دارد و هم اجر اخروی.
3- یک فامیل یا دوست که از زندگی شخصی شما تا حدودی اطلاع دارد، قصد آزار پنهانی دارد. علاقه ایرانیان به تجسس و بازرسی زبانزد خاص و عام است. مگر مشاهده نمینمائید که تمامی سریالهای پلیسی معروف جهانی از صدا و سیما به کرات پخش میشود(شرلوک هلمز، خانم مارپل، پوآرو، ...).
4- منحرف نمودن افکار نویسنده از پیگیری مطالب بصورت مستمر و بهم پیوسته. گاهی بدلیل عناد، گاهی کَل انداختن، گاهی حال کسی را گرفتن (مثل هکرهای ایرانی).
اما نثر نوشته هر شخص بصورت کامل متمایز از دیگری است، و خوانندههای آن، این مطلب را نیک میدانند. خاطرم هست چندین ماه پیش همین موضوع رای عباس معروفی بوجود آمد و اینچنین پاسخی را برای خوانندگان خویش، مستدل نمود.
اسماعیل همان لحظه که ابراهیم به کشتن او راضی گشت، مُرد. پسری شاهد بود که پدرش، به دلایل ماورائی، حاضر به کشتن اوست. چگونه خدایی که سرشار از رحمت است، حاضراست برای اثبات عبودیت بنده خویش، عواطف انسانی آن را پایمال کند؟ (خداوند از دیدگاه من بسیار متفاوت از منظر دین است). چگونه میتوان روح کودکی را که سلاخی، بره گوسفندی را میبیند، التیام داد؟ مگر نه اینکه قساوت آرام آرام و بدینگونه در درون آدمی بوجود میآید؟ هنگامیکه از کشتن حیوانی زجر ببری، چگونه خواهی توانست مرگ انسانی را رقم بزنی؟ ابراهیم، اسماعیل را نکشت، اما انسانیت را کشت.
نه مشکل شخصی دارم، نه خانوادگی.
نه مشغله کاری دارم، نه درسی.
نه مشکل عاطفی دارم، نه جسمی.
نه از دنیا خستهام، نه به عقبی امیدوار.
نه کمبود مطلب دارم، نه سرشار از سخن.
نه دردمندم، نه آسوده خاطر.
نه خوشبختم، نه بیچاره.
منهم یک انسانم.